تبليغاتX
..........::::انتظار::::.......... ..........::::انتظار::::..........

نویسنده : محسن - ساعت 21:31 روز جمعه 16 مرداد1388

تقدیم به آرزوهاوانتظارها

 

به جان هایی که در عذاب لحظه های تلخ انتظار می سوزند

 

تقدیم به قلب های شکسته،به احساسات آتش گرفته و تباه شده،به خاکستر عشق های بر باد رفته

 

تقدیم به اشکهای سوزان و رویاهای بی پایان

 

تقدیم به نازنین ترین و زیبا ترین وجود قلبم ؟؟؟؟....!!!!

   

 

 

در تاریکی و سکوت مقدس شب همه چیز رنگ غم،رنگ نیستی وتباهی گرفته و عشق ورویاهای قشنگی که

 

در گذشته نسبت به همی موجودات روی زمین داشتم اکنون کمرنگ شده ،نمی دانم این چه حس غریبی است

 

که لحظه ای رهایم نمی کند،نمی فهمم چه فکر مسموم و چه عشق ویرانگریست که روح وجسم خسته و

 

 سرگردانم را با خود به هر سو می کشاندو ذره ذره بی تفاوتی ها و سردی ها را نابود می کند؟نا خود آگاه بند

 

بند وجودم او را تمام و کمال می خواهد ولی....

 

باز هم باید همه عواطف و احساساتم را در پس نقاب بی تفاوتی پنهان کنم....

 

و اکنون این سوال برایم پیش آمده که:

 

آیا این من هستم؟آیا این من هستم که همچون غواصی ناشی در حال دست و پا زدن در اقیانوس پهناوری به نام

 

عشق تنها مانده ام؟؟تقلا می کنم تا شاید شنا کردن را بیاموزم و غرق نشوم اما اشتباه می کنم..غرق شده

 

ام،ازدست رفته ام.

 

بدون آنکه بدانم در این سالها دیوانه وار دوستش داشتم .

 

بانوی نوشته هایم را می پرستم و تمام وجودم، بند بند بدنم او را تمنا می کند وفریاد می زند:     

 

 

او سهم من است در زندگی غم گرفته ام ....

 

 

 

 


نویسنده : محسن - ساعت 1:32 روز یکشنبه 31 خرداد1388

عاشقانه برای زیباترینم

عشق را شما چگونه تفسیر می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

عشق را شما چگونه تفسير مي كنيد؟


يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد

چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟

دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟

چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم

ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي

باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،

صدات گرم و خواستنيه،

هميشه بهم اهميت ميدي،

دوست داشتني هستي،

با ملاحظه هستي،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون


عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟

نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم 
 
گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم

اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم  

اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دليل ميخواد؟
نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم



عشق واقعي هيچوقت نمي ميره

اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره

"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم

"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم

"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"

راستی نفسم من دوست دارم

می خوام اینو همه ی دنیا بدونن 

 


نویسنده : محسن - ساعت 12:38 روز جمعه 15 خرداد1388
تو میدانی وهمه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از

 

 آوردن برق امیدی در نگاه من، از بر انگیختن موج شعفی در دل من عاجز

 

است.


تو میدانی و همه می‌دانند که شکنجه دیدن بخاطر تو، زندانی کشیدن بخاطر

 

تو و رنج بردن بپای تو تنها لذت بزرگ من است.


از شادی توست که برق امید در چشمان خسته‌ام می­درخشد. و از خوشبختی

 

 توست که هوای پاک سعادت را در ریه­هایم احساس می­کنم.


نمی­توانم خوب حرف بزنم، نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و

 

 جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده­ام، دریاب ! دریاب !


من ترا دوست دارم، همه زندگیم و همه روزها وشبهای زندگیم، ‌هر لحظه

 

 زندگیم بر این دوستی شهادت می دهند، شاهد بوده اند وشاهد هستند،


آزادی تو مذهب من است،


خوشبختی تو عشق من است،


آینده تو تنها آرزوی من است..........   


نویسنده : محسن - ساعت 9:26 روز یکشنبه 10 خرداد1388
 

چند تا دوسم داري ؟ هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم...


 


 ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!! ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و


 


 بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين


 


؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي


هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه يکي دوستت دارم





 



 خاطرم نيست که تو از باراني ، يا که از نسل نسيم
هر چه هستي گذرا نيست هوايت ، بويت . . .


فقط آهسته بگو . . با دلم مي ماني . .?? 



نویسنده : محسن - ساعت 22:46 روز یکشنبه 28 مهر1387

اين قطعه  تقديم  به كساني كه زندگي پر پيچ و خم خود را با واژه ي غريب عشق آميخته كرده و در كنار اين دو از راههاي دشوار زندگي به آرامي عبورميكنند

  اشك كال

...عشق زيباترين واژه ي قاموس زندگي است و تو شگفت ترين مخلوق آفرينش.ميخواستم با عشق تو زيبايي و شگفتي را با هم پيوند دهم.آخ كه سنگ هجران كلبه ي آمالم را در هم شكست وآرزوي عشق را در گورستان دلم به خاك سپرد تا در حسرت چشمان مستت نجواي غريبانه ام را در گوش ساقي زمزمه كنم و و در دنياي مستي،عشق را از ابتدا بخواهم...

 

روي زيـبـاي تـــو را مي خواستم، اما نشد

بي تو مردن از خدا مي خواستم ،اما نشد

 

قطره هاي كال اشكم بي ثمردر خاك ريخت

دامـن سبـــز تـــو را ميخواستم،اما نشد

 

بي تو اي نيلوفر خشكيده ي مرداب غم

در غمت برگ عزا ميخواستم،اما نشد

 

آن زمان كه ناوك مژگان تو خونم بريخت

چشم مسست را حيا ميخواستم،اما نشد

 

بي جمال يار در ميخانه ي چشم شفق

باده نوشان را صفا مي خواستم ،اما نشد

 

چون پريشاني زلفت،كار ما آشفته كرد

ساقي مشكل گشا مي خواستم ،اما نشد

 

هجر تو چون كلبه ي آمال را در هم شكست

عشق را از ابتدا ميخواستم،اما نشد

 

 

استاد نظریان(غریب دلفانی)

 

 


نویسنده : محسن - ساعت 21:4 روز یکشنبه 31 شهریور1387

سلام سلام

سلام به دوستان هميشه منتظر اميدوارم در مدتي كه من از آپ كردن وبلاگ دريغ كردم و

 پيامهاي شما دوستان عزيز رو پاسخ ندادم ناراحت نباشيد باور كنيد از تنبلي نبود يه جورايي

 بيكار نبودم به قول بچه ها درگير درس و مشقام بودم ولی در عوض قول میدم حداقل ماهی یه بار آپ کنم اميدوارم منو بخشيده باشيد برا همين دوباره اومدم اونم با                                 ...صدای پای پاییز...  

 

اميدوارم لذت ببريد در ضمن براي اينكه بفهمم منو بخشيديد حتما نظراتتونو دريغ نكنيد

                                

 

 صدای پای پاییز

 

در اين كور و كبود روزگار سرد مغموم

دلم را شوق ديدار كسي نيست

فلك از ابرهاي تيره پوشيده

زمين غمگين و افسرده

زمان سنگين و جانفرسا

نه در سقف فلك نوري

نه در پهناي دل شوري

نه آوازي

نه پروازي

نه سوزي در دل سازي

تو گويي ذوق جنبش مرد در عالم

به خاك افتاده در پاي چنار پير همسايه

هزاران دست خون آلود بي جان

كسي از جا نمي جنبد

صدايي بر نمي خيزد

دريغ از برگ اميدي كه بر شاخ دلي باشد

بجز هرزه گياهاني كه مي رويند از خون درختان تناور

دگر اميد رويش نيست در باغ

صداي پاي پاييز است.

به اميد موفقيد هرچه بيشتر(نظر فراموش نشه) .....

 


نویسنده : محسن - ساعت 14:31 روز یکشنبه 4 آذر1386

چشمي كنار پنجره انتظار

 

اي دل،به كوي او ز كه پرسم كه يار كو

 

در باغ پرشكوفه ، كه پرسد بهار كو

 

نقش ونگار كعبه نه مقصود شوق ماست

 

نقشي بلند تر زده ايم،آن نگار كو

 

جانا نواي عشق خموشانه خوشترست

 

آن آشناي ره كه بود پرده دار كو

 

ماندم در اين نشيب شب آمد،خدايي را

 

آن راهبر كجا شد و آن راهوار كو

 

اي بس ستم كه بر سر ما رفت و كس نگفت،

 

آن پيك ره شناس حكايت گزار كو

 

چنگي به دل نمي زند امشب سرود ما

 

آن خوش ترانه چنگي شب زنده دار كو

 

ذوق نشاط را م وساقي بهانه كرد

 

يك شب چراغ روي تو روشن شود،ولي

 

چشمي كنار پنجره انتظار كو

 

خون هزار سرو دلاور به خاك ريخت

 

اي منتظر!هايهاي لب جويبار كو

 

 

 

 

 

 


نویسنده : محسن - ساعت 11:46 روز چهارشنبه 23 آبان1386

معيار پرواز

 

قفس معيار پرواز كبوتر نيست

كبوتر دشت ميخواهد

هواي تازه مي خواهد

تو با يك مشت آب و دانه مي خواهي

كبوتر ماندني باشد.

قفس هر چند زيبا و بزرگ است

به قدر يك وجب از آبي بي منتهاي آسمان نيست.

كبوتر نبض احساس است

پريدن سهم او از لحظه ي عمر

از اين راحت سراي پشت مشتي آهن و سرب

كبوتر ننگ دارد

اسارت حق او نيست

كبوتر ماندني نيست.

 

 

 

                   نظر فراموش نشه

 

 


نویسنده : محسن - ساعت 10:52 روز جمعه 11 آبان1386

 

 

شب انتظار

 

...امشب در فراخناي خيال از كوچه ي تنگ خاطرات خويش بيرون آمده ام تا بر سر كويت جان بيفشانم و اگر از چشمان سياهت شرم نداشتم تا ابد عاشقانه در تو بنگرم. اي عصاره ي زيبايي هاي آفرينش،بگذر تا لبهايت بوسه گاه واژه هاي مهرباني باشد و كلام گرمت هستي ام را به آتش بكشاند...

 

بده   آرزوي   ما   را   كه   خداي  آرزويي

                                              نروم   زكويت  اي جان ،  به  اميد  گفتگويي

شب و روز همچو عابد  به  نمازت  ايستادم

                                              چو به خون ديده كردم به شب غمت وضويي

شب انتظار چشمم  به دراست وكوي وبرزن

                                              كه  پري  شب رو  من  نظري  كن د ز سويي

به  خدا  اگر  ز  عشقت  سر  خويشتن ببازم

                                               به  جهان  نمي دهم  من ، ز سر تو تار مويي

اگرم  به  لطف  روزي ، به  اجابتي   بخواني

                                               ز كدام  در  بيايم ، كه چو  غنچه  تو به تويي

اگر از فراق روزي ، من  خسته  جان  سپارم

                                               تو بجز جفا چه داري  كه  به  پير غم  بگويي

به كوير غصه امشب ، من خسته  نيمه  جانم

                                               چه شود  اگر  چو  كوزه ز تو تر شود گلويي

 

 

 


نویسنده : محسن - ساعت 22:21 روز دوشنبه 7 آبان1386

غزل غریبانه

من از غربت سالیان دور می آیم،باورم کنید.از پشت غریبستان عشق آمده ام تا در عصر قساوت و سنگدلی که عشق را در  مسلخ نام و نان،قربانی می کنند،با یک سبد از واژه های غریب در میان این سایه هایی که اطرافم را احاطه کرده اند،غربت مردم زمانه را فریاد بزنم و غریبانه ،بر احساس تلنگری بزنم...

 

 

وای اگر مردابِ چشمم ، عطر نیلوفر نداشت

دست های سرد بی روحم ،اگر ساغر نداشت

 

آه اگر گـم می شدم  در کوچـه های بی کـسی

وای اگر دنیـای مسـتی های من آخـر نداشت

 

وای اگرپیمانه ی عمرم همین یک جرعه بود

یا اگر امشـب،به دنبالـش شـبی دیـگر نداشـت

 

وای  اگـر  در  آسـمـان   مـهـربانی هـای  تو

مرغ جــان خستــه ام  پرواز را باور نداشـت

 

آه اگــر این  آیـه هـــای روشـن  قــرآن  نبود

وای اگردرجنگ خندق،دین ما حیـدر نداشت

 

وای اگــر در پشـت شهـر آرزوهــای غریب

آسـمان در دامنش این شعلـه ی خاور نداشت

 

عاقبت دیـــوانه می شد این  دل بیچــــاره ام

گر غزل های غریبـــانه در این دفتر نداشت

 تقدیم به همه ی اونهایی که لطف کردن به وبلاگ من سر زدن.

نظر یادتون نره                 


|